به اذن حق بمیر!(کرامتی از آیت الله قاضی(ره))

به نام الله

متاسفانه این مطلب رو اگر خیلی مذهبی نیستید نباید بخوانید!

آیت الله حسینی نهرانی می نویسد:(( چهد نفر از رفقا و دوستان نجفی ما از یکی از بزرگان علمی و مدرسین نجف اشرف نقل کردند که او می گفت: من درباره ی استاد حاج میرزا علی آقا قاضی طباطبایی رضوان الله علیه و صحت مطالبی که احیانا از ایشان نقل می شد و احوالاتی که به گوش می رسید، در شک بودم. با خودم می گفتم : آیامطالبی که اینها دارند درست است یا نه؟ این شاگردانی که تربیت می گکنند و دارای حالات و ملکات و کمالاتی می گردند، راست است یا تخیل؟

مدت ها با خود در این موضوع سخن می گفتم و کسی هم از نیت من خبری نداشت، تا یک روز برای نماز و عبادت و بجای آوردن بعضی از اعمال وارد شده در مسجد کوفه ، به آن مسجد رفتم.

مرحوم قاضی(رض)بسیار به مسجد کوفه می رفتند و برای عبادت در آنجا حجره ای خاص داشتند ، فراوان به این مسجد و مسجد سهله علاقمند بودند ، و بسیاری از شب ها را به عبادت و بیداری در آنها به روز می آوردند.

وی می گوید: در بیرون مسجدبه مرحوم قاضی(ره) برخورد کردم. سلام کردم و از یکدیگر احوالپرسی نمودیم و قدری با یکدیگر سخن گفتیم تا اینکه به پشت مسجد رسیدیم . در این حال در پای دیوار های بلند مسجد(در طرف قبله در خارج مسجد) در بیابان هر دو با هم روی زمین نشستیم تا قدری رفع خستگی کنیم و سپس به مسجد برویم.با هم گرم گفتگو شدیم ، مرحوم قاضی(ره) از اسرار و آیات الهی برای ما داستانها بیان می فرمود و از مقام اجلال و عظمت توحید و قدم گذاردن در راه سیر و سلوک و در اینکه یگانه هدف خلقت انسان آن است، مطالبی را بیان می فرمود و شواهدی اقامه می کرد.

من در دل با خود گفتم: واقعا ما در شک و تردید هستیم و نمی دانیم چه خبر است؟ اگر عمر ما به همین منوال بگذرد وای برما! اگر حقیقتی باشد و به ما نرسد وای بر ما! و از طرفی هم نمی دانیم که واقعا راست است؟ تا دنبال کنیم.

در این حال مار یزرگی از سوراخ بیرون آمد و در جلوی ما خزید و به موازات دیوار مسجد حرکت کرد.(چون در آن نواحی مار بسیار است و غالبا مردم آنها را نمی بینند،ولی تا به حال شنیده نشده است که کسی را گزیده باشد)به محض اینکه مار به مقابل ما رسید و من مختصری وحشت کردم، مرحوم قاضی (ره)اشاره ای به مار کرد و فرمود:((مُت بِإذنِ اللهِ))(بمیر به اذن خدا)! و مار فوران بی حرکت ماند.

ولی مرحوم قاضی(ره) بدون آنکه اعتنایی داشته باشد، گفتاری را که با هم داشتیم ادامه داد. سپس برخاستیم و به داخل مسجد رفتیم. مرحوم قاضی(ره) اول دو رکعت نماز در میان مسجد گزاردند و بعد از آن به داخل حجره ی خود رفتند. من هم بعد از به جا آوردن اعمال در نظر داشتم به نجف مراجعه کنم. در بین اعمال ناگاه به خاطرم گذشت که آیا این کاری که کرد واقعیت داشت یا چشم بندی بود مانند سحری که ساحران می کنند؟ خوب است بروم ببینم مار مرده است یا فرار کرده ؟ اعمال را به پایان رساندم و فورا به بیرون مسجد در مان محلی که با مرحوم قاضی(ره)نشسته بودیم رفتم و دیدم مار خشک شده و به روی زمین افتاده است، پا به مار زدم و دیدم ابدا حرکت نمی کند.بسیار منقلب و شرمنده شدم  و برگشتم تا چند رکعتی دیگر نماز به جا آورم ، ولی نتوانستم، و این فکر تمام وجود مرا فراگرفته بود که واقعا اگر سیر و سلوک عارفان حق است، پس چرا ما به هیچ وجه به آن توجهی نداریم؟

مرحوم قاضی(ره)در حجره ی خود به عبادت مشغول بود بعد که بیرون آمد و در کنار مسجد برای رفتن به نجف باز با هم برخورد کردیم، آن مرحوم لبخندی به من زد و فرمود:"خوب آقا جان!امتحان هم کردی؟"معادشناسی،آیت الله سید محمدحسین حسینی تهرانی ج1 ص230 چاپ ششم به اختصار و تصرف

/ 1 نظر / 13 بازدید

[دست]