خاطره از دوستی که راه را باهم شروع کردیم اما با هم تمام نکردیم

اما یک ماه از شروع سال گذشته بود که گویی فرشته ی نجات زندگی ام واردکلاس شد بله یک دانش آموز جدید که ما از قبل او را میشناختیم اما مدرسه اش با ما متفاوتبود من به دلیل فطرت پاک و آمادگی قبلی (آخر من از 6یا7سالگی نماز صبحم را در مسجد روبروی خانه یمان می خواندم) زودتر از همه به او جذب شدم اول اتفاقی که افتاد تمام کلمات زشتی را که بکار می بردم را ترک کردم دوم بعضی از دروغ ها و غیبت هارا تا به آخر که یادم می آید وقتی قبل از خواب شدید فکر می کردم در آن روز گناهی از من سر زده هیچ چیز یادم نمی آمد و آن یک سال و نیم یعنی حدودا تا پایان سال سوم دبیرستان من هیچگاه حالت عادی نداشتم و دائما یا در ذکر بودم یا در لذت روحانی بعد نماز و لذایذی را چیدم که تا الان در آرزو ی دوباره ی آنها هستم سال چهارم دبیرستان شد من در ابتدا پیشنهاد کردم که باهم به حوزه ی علمیه برویم  اما او مخالفت کرد و گفت خوب درس بخوانیم تا در دانشگاه های دولتی تهران در رشته ی خوبی قبول شویم من هم باز یه چند باری اصرار کردم در رفتن به حوزه ی علمیه اما باز هم قبول نکرد تا اینکه من راضی شدم و به شدت شروع به خواندن درس هایمان کردم اما با گذشتن حدود شش ماه در رفتار او تغییر احساس کردم کنجکاو شدم چندباری به طور غیر مستقیم پیشنهاد رفتن به حوزه را مطرح کرد اما این بار طمع دنیا در من اثر کرده بود و من به فکر آینده ای پراز آرزو های کوچک و بزرگ بودم که حوزه برای نیل به آنها مناسب نبود بله این بار برعکس شد و او به حوزه رفت و من به دانشگاه.

/ 0 نظر / 6 بازدید