دو هفته از ماه رمضان گذشته بود من مثل هرهفته بعد از باشگاه راس ساعت21:30 وارد پایگاه شدم


مثل همیشه سی چهل نفر از اعضای 16الی22سال پایگاه جمع شده بودند تا جلسه هفتگیمان(حلقه صالحین)را برگزار کنیم موضوع این جلسه ادامه ی جلسه ی قبل یعنی دختر بازی بود اما برخلاف جلسه ی قبل که عادی تموم شد این جلسه همه ی مسئولین پایگاه از فرمانده گرفته تا مسئول علمی و پژوهی در جلسه حضور داشتند و منتظر بودند تا من جلسه را شروع کنم من با این که در شک و تردید بودم از حضور مسئولین در جلسه اما به روی خود نیاوردم  بلند شدم و روی تخته ی وسط پایگاه با خط خوانا نوشتم(علل گرایش به دختر بازی در پسران) البته زیر چشمی حواسم به همه چیز بود وقتی داشتم عوامل این گرایش را شرح می دادم البته یه کمی بی پرده حرف میزدم  که متوجه شدم گونه های فرمانده گل انداخت و نشانه های حیا در چهره ی اکثر مسئولین همراه با نیش خندی بی صدا نمایان بود و داشتند با زبان بی زبانی به من می گفتند کمی عفت کلام را رعایت کن و این مقدار صریح صحبت نکن که من هم بی تعارف کاررا به آخر رساندم و حرف هایی که این جا توان نوشتنش را هم ندارم را به راحتی به زبان می آوردم و سکوتی مرگ آور در جلسه حاکم بود در چهر ه ی بعضی شادمانی به دلیل نفوذ به عمق فاجعه نمایان بود زیرا این سخنان را خودم در هیچ جایی نشنیدم به جوانان عزیز بگویند و توضیح کامل هم بدهند حدود 10دقیقه گذشته بود که فرمانده در حالتی از خشم و خنده و حیا از جلسه با خداحافظی به سرعت خارج شد اما متاسفانه بقیه ماندند و من به سخنرانی خود بی هیچ شرم و حیایی ادامه می دادم به آنجا از سخنرانی رسیده بودم که معمولا برای یادگیری بهتر و رفع خستگی و شادابی جلسه سخنان و جملات خنده دار می گفتم اما این بار سخنان هم متناسب با موضوع جلسه که در رابطه با نقش مسایل جنسی در گرایش به دختر بازی بود انتخاب شده بود و همه ی آنها مربوط به زیر کمر و زیر ناف می شد معمولا در جلسات قبلی در این لحظات یک صدای یک دست قهقهقه شنیده می شد اما این بار صدای کر کننده ی یه هاهاهای بسیار بلندی که تا فاصله ی صدمتری پایگاه به وضوح قابل شنیدن بود به گوشم میخورد

چهره ی مسئول نیروی انسانی پایگاه با آن تی شرت ایتالیایی اش و شلوار لی تنگ ایرانی اش و و سایر نماد ها که بیشتر به اراذل سر کوچه می ماند تا یک مسئول بسیج درحال سرخ شدن بود آه حسرت محکمی سرداد و با دست بر روی ران پایش زد و ناگهان از میان صدای مهیب خنده ی اعضا آوای:" آقای باباپور این چه حرف هایی است که شما می زنید شما که دارید این افراد را گمراه می کنید" را شنیدم تا بیایم از خود دفاع کنم و آتش روشن شده را خاموش نمایم اکثر اعضا با او به مخالفت پرداختند و حرف های او را بی جهت دانستند باسخنان من جلسه آرام گشت اما یه چیز که به نظرم بسیارغیر عادی بود آن موضعی بود که من قرار داشتم و موضع اسلامی که مسئول نیروی انسانی با آن اوضاع نامناسبی که داشت درآن قرار گرفته بود(این مسئول نیروی انسانی ما در حین حرف زدن از ده کلمه صحبتش 5کلمه ی آن بدو بیرا است و مابقی هم مشکل اخلاقی دارد و سر و وضع بسیجی هم ندارد که هیچ بسیاری از اراذل محله جلوی او باید لنگ بیاندازند)داشت با تمام توان از اسلام که به نظر خودش در حال هجمه بود دفاع می کرد و من که اگر ببینیدم بدون هیچ شکی حتی تا فاصله ی یک کیلومتری هم متوجه بسیجی و انقلابی بودنم می شوید از نظر او داشتم اعضا را گمراه می کردم خلاصه برای اینکه جلسه آرام بشود و در یک موقعیت بهتر به این موضوع مهم(دختربازی) پرداخته شود جلسه را تعطیل کردم حالا مگه اعضای محترم می رفتند محکم نشسته بودند تا ببینند من درست میگویم یا مسئول نیروی انسانی که بحث ما تا ساعت23:30شب ادامه داشت در آخر هم مسئول نیروی انسانی متوجه اشتباه خود شد ولی درآخر هم نمی دانم چطور از سخنان من برداشت گمراه گری پیداشد.جوادباباپور