این دو دلیل از یکی از شاگردان و خود امام صادق(ع)مطرح شده:


و مردی از اهالی شام به سوی مدینه جهت بحث با امام صادق(ع) در مورد وجود خدا به راه افتاد این مرد شامی خود را از دانایان و علما می دانست و در پیش خود یقین داشت امام صادق(ع)را در بحث شکست خواهد داد بعداز چند روز مسافرت به درب منزل جعفربن محمد(ع)رسید و بدون درنگ اذن ورود خواست و داخل خانه ی جعفربن محمد(ع) گشت با اذن پرسید که آمده بگویم خدایی نیست جعفربن محمد(ع) با مهربانی گفت ما با هم دعوا نداریم آیا واقعا باور داری که خدایی نیست گفت آری امام(ع)پرسید:تا به حال کجا ها را دیده ای؟ گفت:شام و مدینه و مسیری که از شام تا مدینه را طی کرده ام و چند شهری از اطراف شام را دیده ام به جای دیگری نرفته ام و جای دیگری را ندیده ام

امام(ع)گفت: آیا تا به حال به بالا ی کوه ها رفته ای یا به دریا و یا به آسمان آیا ورا و باطن آسمان ها و زمین را مشاهده نموده ای و یا در اعماق زمین سیر کرده ای؟

مردشامی گفت:خیر امام (ع)گفت:پس چگونه از جایی که نرفته ای و ندیده ای خبر می دهی که خدا ندارد و خدا نیست؟ مرد شامی اندکی تامل کرد و گفت: بله من تابه حال اینگونه نیندیشیده بودم و اکنون به حقیقت مطلب رسیدم و به خدای یگانه ایمان آوردم.

یکی از اصحاب امام صادق(ع)میئ گوید از هشام بن حکم پرسیدم اگر کسی از من پرسید چگونه خدایت را شناختی؟ به چه پاسخی بدهم؟ هشام گفت: من خداوند را به وسیله ی خودم شناختم زیرا او نزدیک ترین چیزها به من است. می بینم ساختمان بدنم اجزای مختلفی دارد که هرکدام با نظم خاصی درجای خود قرار گرفته اند. ترکیب این اجزا قطعی و روشن است؛ آفرینش آنها متین و دقیق است و انواع و اقسام برنامه ریزی ها در آن به کار رفته است. می بینم برای من حواس مختلف و اعضای گوناگونی از قبیل بینایی،شنوایی،بویایی،چشایی و بساوایی ایجاد شده است و عقل همه ی عاقلان محال می داند که ترکیب منظمی بدون ناظم،و برنامه ی دقیقی بدون برنامه ریز به وجود آید. از این راه پی بردم که نظام وجودم از این قانون مستثنی نیست و نیازمند به آفریگاراست.بحارالانوارج3ص49